تبليغاتX
نیروانا

نیروانا

خدا چیزی نیست جز یک جایگزین برای عشق گمشدتان

...

یکی می پرسد اندوه تو از چیست....

                         سبب ساز سکوت مبهمت چیست...

                                        برایش صادقانه مینویسم......

                                برای انکه باید باشد و نیست...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 19:7  توسط SABA  | 

تولد وبلاگم...

۱۶ مرداد... یک سال از اغاز کارم دراین وبلاگ می گذرد...

نمی دانم نوشته هایم حسی را متبلور کرد یا ساده از کنارش گذشتند...

در سالی که گذشت گاهی وقت خود را بر بازیچه های بی ارزش تلف کردم که به قول پائلو کوئیلو ایرادی ندارد: همین لذت های کوچک ما را بر می انگیزذ...

تولد دبلاگم تداعی خاطرات ناخوشایند است و امروز خوش....

مدتی دراین فضای مجازی خود را ذور کردم از تعلقلت بی ارزش...باطنم را برای خود مرور کردم...دوستانی یافتم گه گاه قصور بنده من را از ان ها دور کرد...دوستانی که ناخواسته با انها احساس راحتی کردم... بهتر است بگویم خودم دوست داشتم بی دلیل جدا از رعایت قانون ها به انها اعتماد کنم...

انگار این فضای مجازی بهتر از انسان های به ظاهر زنده و دل خوش اطرافم التیام دردهای دلم و زخم های کاریم است

از همه اون هایی که تواین مدت من و نیروانا رو تحمل کردن ممنون...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 10:38  توسط SABA  | 

چه بی‌تابانه می‌خواهم‌ات ای دوری‌ات آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری!
چه بی‌تابانه تو را طلب‌می‌کنم!
 

بر پشتِ سمندی

 

گویی

 

 

نوزین

که قرارش نیست.و فاصله تجربه‌یی بیهوده است.بوی پیرهن‌ات،این‌جا
و اکنون.کوه‌ها در فاصله سردند.

دست

 

 

در کوچه و بستر

 

حضورِ ماءنوسِ دستِ تو را می‌جوید،
و به راه اندیشیدن

یاءس را

 

رج‌می‌زند.

بی‌نجوایِ انگشتان‌ات فقط.و جهان از هر سلامی خالی است.

احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 11:43  توسط SABA  | 

دلم از هرچه درین دشت و بهار است گرفت...دلم از هر نفسی کز پی ما  رفت گرفت...دلم از این همه دیوار بلند...این همه زندان و حصار ...دلم از این همه رنگ این همه تصویر قشنگ بیزار است... دل من می خواهد فریاد بلندی بکشد که صدایش به ته دشت وسیع به بلندای همان دیوارها به پس زندان ها به شما ها برسد...چه کسی می داند این همه درد کدام راه رهایی ساز است...در سکوت شهر ادم ها هیچ کسی نیست که مارا بیند... دل من هم ساکت...غرق در پرسش محض با دلی خونین و چشمی خیره مانده بر شب رفت و از هرچه دروغ است گریخت و درین جنگ بزرگ من و من مانده در میدانیم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 20:44  توسط SABA  | 

از طرف یه دوست خیلی عزیز( S.A.H)

تمام قصه ها، با بود یکی

و نبود دیگری اغاز می شوند

که: یکی بود و دیگری نبود!

مانده بود و گریه کرده بود...

من و تو ما بودیم! همراه و همنگاه، هم بغضو همصدا، هم پا و پا به راه... تو اما دلت با من نبود! گفتم این سیب سرخ را می چینم تا کودکانه بهانه گیر فردا نگویند که (ادم )ی در میان این همه ادمی نبود و در تقسیم ان همه علاقه، رفتن سهم ساده تو شد و ماندن سهم دشوار دستهای من.

امروز هم نه گلایه ای از این همه انتظار، نه بهانه ای از نمناکی کاغذ، راضی به رضای همین  زندگی  و چشم به راه  طنین  ترانه  و باران ، در خوابهایم بیدار می شوم و در بیداریم می میرم. یک پا به  راه رویا و یک پا به بن بست بیداری. خوابگرد و گریه نشین... همین!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 15:19  توسط SABA  | 

تا انتها...

هنوز هم روزهایی حالم خوب نیست....

اما اشکالی ندارد... زمانی بود که سال ها حال خوبی نداشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 17:42  توسط SABA  | 

دستان بهشت ( هدیه ی نوید عزیز )

تنهایی وسیع و عمیق مرا اندوه چشمان تو میشکند
در روزهای بارانی و بی ترانه...در شب های بی پایان و بی بهانه صدای تو هجوم خوش روزهای کودکی است
هنوز هم یادت هست عزیز من که بهشت خدا را به بهای سیبی از دستان تو فروختم
داستان آدم و هوا که تمامی نمیشناسد...
هنوز هم مشرق و مغرب برای من در تو فرو میریزد
در این دنیا که آدمهایش یا غریبند یا غریبه ..

برای من تو آستانه ی گریه های عاشقانه ای یا اگر عشق هم نگویم...حس خوب خنده های کودکانه ای نازنینم تمامی صبرم فرو ریخته و اکنون من مثل زمزمه ای عریان پیش چشمان توام و از همین ازل میخواهم راهی ابدیت دستان مهربان تو شوم
میخواهم در پیچ و خم جنگل گیسوانت معنای شب را ترجمه کنم
باشد که من را به تمامیت ما برسانم و در تمام آیینه ها عکس خواب های تو را ببینم
دمی مرا مهمان نگاه های گرمت کن....داستان آدم و هوا که تمامی نمیشناسد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:18  توسط SABA  | 

منم من! سنگ تیپا خورده رنجور!...

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت :سرها در گريبان است...

وگر دست محبت سوي كس يازي

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

كه سرما سخت سوزان است!

نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك،

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت،

نفس كاين است، پس چه داري چشم،

ز چشم دور يا نزديك!...

منم من! سنگ تيپا خورده رنجور!

منم دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور!

نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم!

بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم!

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 21:3  توسط SABA  | 

                      تو توانایی بخشش داری...                                                                                              

دست های تو توانایی ان را دارد که به من زندگانی بخشد...چشم های تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی....             

دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر... رونقی دیگر هست....                                       

می توانی تو به من زندگی بخشی یا بگیری از من انچه را می بخشی...                               

من در ایینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم...اه میبینم میبینم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی...من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم....چه امید عبثی....من چه دارم که تو را درخور...؟ هیچ...من چه دارم که سزاوار تو....؟هیچ...                                                     

تو همه هستی من، هستی من ....تو همه زندگی من هستی....تو چه داری؟ همه چیز...             

تو چه کم داری؟ هیچ... ارزو میکردم تو خواننده ی شعرم باشی...راستی شعر مرا میخوانی؟      نه دریغا... هرگز... باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی..کاشکی شعر مرا میخواندی...         بی تو چیستم؟ ابر اندوه..بی تو سرگردان تر از پژواکم در کوه... گرد بادم در دشت..برگ پاییزم در پنجه باد... بی تو سرگردان تر از نسیم سحرم...                                                          

من اگر سوی تو بر میگردم دست من خالی نیست... کاروان های محبت با خویش ارمغان اوردم..

با من کنون چه نشستن ها، خاموشی ها، با تو کنون چه فراموشی ها                                  

چه کسی میخواهد من وتو ما نشویم...خانه اش ویران باد...                                              

تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من...               

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 11:44  توسط SABA  | 

کار امروز نیست که بغض میکنم... به حرف هایی که نمی فهممشان

لج میکنم با خاطره هایی که نمی خواهمشان...و میشکنم....!!!

زیر بار نگاه هایی که نمی شناسمشان....

تو میدانی چرا فاصله این همه دور و گریه این همه فراوان و خانه اینهمه سوت و کور است

تو میدانی چه شد که راه دریا را گم کردیم؟؟؟

چه شد که نفس هایمان بوی غربت گرفت؟؟؟

از من نپرس...من سال هاست تنها چشمان تو را میخوانم....

با من از دریا...ار باران...از خواب خوش کبوتران مهاجر....

با من از هرانچه در سینه داری سخن بگو...

من نیز برایت خواهم گفت: ...از دل بی قرار و پای جامانده در راه و...

خواب های بی تو کابوس... و هرانچه در سینه دارم...

خواهم گفت....عطر دریا در کوچه میپیچد...

می فهمم امده ای... و اعتراف خواهم کرد...

چشمان تو اگر نبود.....کافر میشدم به خدایی که سیاه را افرید...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 21:18  توسط SABA  | 

قطعاتی از نامه ای به قلبم...

 

قلب من هرگز تو را محکوم و نقد نمیکنم و نیز هرگز از انچه میگویی شرمنده نمی شوم.

میدانم تو کودک محبوب خداوندی و او در تابش شکوهمند و عاشقانه از تو حفاظت میکند...

قلب من به تو ایمان دارم. طرفدارت هستم و در نیایش هایم همواره برایت درخواست برکت میکنم. همواره دعا میکنم یاری و پشتیبانی مورد نیازت را دریافت کنی...

قلب من به تو ایمان دارم که تو عشق را با هران کس که نیازمند یا سزاوارش باشد سهیم میشوی، که راه من راه توست و همراه با هم به سوی روح القدوس میرویم.... از تو میخواهم به من اعتماد کنی. بدان که دوستت دارم و میکوشم تمام ازادی مورد نیازت را برای ادامه دادن به تپش شادمانه ات در سینه ام در اختیارت بگذارم. برای ان که هرگز از حضور من در گرداگردت احساس نااسودگی نکنی: هرکاری میکنم...

(پائلو کوئیلیو )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 20:23  توسط SABA  | 

...

خواب هایم را پس بده...!!!

شعر هایم را بسوزان...!!!

خاکستر دلتنگی هایم را به باد بده...!!!

دلم را ولی..............

نه...پس نمی گیرم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 19:6  توسط SABA  | 

برگرفته از کتاب مکتوب(پائولو کوئلیو)

استاد می گوید:

جستجوی توضیحات درباره ی خداوند هیچ چیز را برای شما اشکار نمی سازد.می توانید به واژه های زیبا گوش دهید،اما انها در اصل خالی اند.درست همان طور که می توانید یک دائرالمعارف درباره ی عشق بخوانید و عشق ورزیدن را نیاموزید. هیچ کس هرگز ثابت نخواهد کرد که خدا وجود دارد. در زندگی برخی از چیزها را فقط باید تجربه کرد و هرگز توضیحی درباره ی انها ارائه نداد. عشق چنین چیزی است.خداوند نیز که عشق است به همان معنای جاودینی که عیسا به ما اموخ " کودکان ملکوت خداوند هستند "

خداوند هرگز وارد مغز شما نخواهد شد.در که او استفاده می کند قلب شماست***

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 18:29  توسط SABA  | 

برای مهربانی هایت...

رفتنت اغاز ویرانیست، حرفش را نزن...

ابتدای یک پریشانیست، حرفش را نزن...

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا...

دل شکستن کار اسانیست،حرفش را نزن...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 19:40  توسط SABA  | 

تولدی دیگر...

همه ی هستی من ایه ی تاریکی است که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد...

من در این ایه تو را اه کشیدم،...اه.... من در این ایه تو را به درخت و اب و اتش ژیوند زدم...

زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با  زنبیلی از ان می گذرد...

زندگی شاید ریسمانیست که مردی با ان خود را از شاخه می اویزد...

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید " صبح بخیر"

زندگی شاید ان لحظه ی مسدودیست که نگاه من،در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که من ان را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت واهم اویخت...

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست...دل من که به اندازه ی یک عشقست به بهانه ی ساده ی خوشبختی خود می نگرد... به زوال زیبای گل در گلدان... به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای... و به اواز قناری ها که به اندازه ی یک پنجره می خوانند...اه...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 0:32  توسط SABA  |